سلام...
ميدونم طبق معمول دير كردم ولي ترو خدا به من حق بدين درسا شروع شده و من هر روز هفته كلاس دارم.وقت سر خاروندن ندارم چه برسه به اينكه بشينم داستان بنويسم.خوب اينم ادامه ي فصل 4:
زمان به كندي مي گذشت و هري احساس مي كرد كه زمان با ارزشي را كه مي توانست براي حل معماهايش صرف كند دارد به هدر ميرود.شبي كه هري هفده شد برايش بهتر از شبهاي ديگر نبود.هري بعد از مرگ دامبلدور حتي يك شب را هم راحت نتوانسته بود راحت بخوابد وآن شب هم فرق زيادي با شب هاي ديگر نداشت با اين تفاوت كه هداياي زيادي دريافت كرده بود.مقدار زيادي كيك وكلوچه ي قندي به همراه يك ساعت مچي از طرف خانم وآقاي ويزلي مقداري وسيله ي تزئيني جاروي برنده از هرميون يك چاقوي جيبي دسته نقره ي تيزاز طرف رون يك شال گردن دستباف به رنگ بادمجوني و مقدار زيادي كيك سفت از طرف هاگريد كتابي در مورد بزرگترين جادوگران زمان از طرف تانكس و لوبين ويك زنجير ظريف طلا كه يك چيزي از آن آويزان بود ووقتي هري آن را باز كرد ديد عكس خودش و جيني در آن است كه شب عروسي بيل وفلور گرفته بود.هري هديه ي جيني را سريع به گردن انداخت و تصميم گرفت تا آخر عمر آن را از خودش جدا نكند.براي برگشت به بارو لحظه شماري ميكردولي دقيقا يك ربع بعد از رسيدن هديه هايش آقاي ويزلي و لوبين و تعدادي از افراد ناشناس در اتاق هري ظاهر شدند.آقاي ويزلي خيلي سريع به هري گفت: هري زود باش اينجا ديگر امن نيست بايد بريم.هري سريع به جمع كردن وسايلش برداخت.لوبين به او گفت:هري براي دورسلي ها يادداشتي بگذار كه از اينجا رفتي.هري با بي تفاوتي گفت:براي آن ها مهم نيست.لوبين گفت:ولي بهتره كاري كه گفتم را انجام بدي.هري يادداشتي براي دورسلي گذاشت و رفتن خودش را اعلام كرد و از آن ها براي اين 16 سال كه او را نزد خود نگه داشتتند تشكر كرد و همراه بقيه به بارو ظهور كرد.وقتي در بارو ظاهر شداقاي ويزلي اورا خيلي سريع وارد خانه كرد.هري انتظار چنين استقبالي را نداشت.همه انجا بودند:رون هرميون جيني و ديگر افراد خانواده ي ويزلي(به جز برسي)تانكس مودي چشم بابا قورقوري وتعدادي افراد ديگر كه هري آن ها را نمي شناخت.همه به هري جشن تولدش را تبريك گفتند و بعد از خوردن شام خوشمزه خانم ويزلي از بارو رفتند.هري رون هرميون و جيني به اتاق رون رفتند.هري دلش مي خواست با جيني تنها باشد ولي مطمئن بود رون ابدا امشب هري را حتي يك لحظه تنها نمي گذارد.رون با دگرگوني به هري گفت:هري هفته ي ديگر امتحان ظهور داريم.هري با شگفتي گفت: هفته ي ديگه؟اصلا يادم نبود.هرميون با مهرباني گفت:مطمئن باش رون تو حتما قبول مي شي.بعد سرسع اضافه كرد :رون ميشه با من بياي و خرچالو بهم قرض بدي؟رون گفت:خوب خودت برو خرچال رفته تو انباري طبقه اول خودت كه ميدوني.هرميون با فشاري كرد و گفت :نه تو هم بيا.رون با شگفتي گفت:خيله خوب ميام ولي... هرميون به زور دست او را گرفت و از اتاق بيرون برد.هري ميدانست كه هرميون اين كار را از عمد كرده تا او وجيني تنها باشند.هري دستهاي جيني را گرفت و گفت:جيني هديه ات فوق العاده بود هيچ وقت از خودم جدايش نمي كنم.بعد جيني را سمت خود كشيد و محكم در آغوش گرفت...
خوب اينم از فصل 4 خسته نباشم.دست تمام اون عزيزاني كه نظر ميذارن درد نكنه و بايد به اون بي معرفتايي كه بدون گذاشتن نظر ميرن بگم اگه نظر ندن منم ديگه هيچي نمي نويسم
قربونتون لاوندر جون گل گلاب
خوب این هم از فصل چهارم قسمت اول
می دونم آدم بد قولیم ولی به خدا اسباب کشی داشتیم و تمام داستانم رو گم کردم.باید بگردم بیداش کنم
اینم عکس از اما واتسون که دوسته نازنینم خواسته بود:اما و کتی
میدونم که خیلی وقته چیزی ننوشتم.آخه درگیر امتحانام.
خیلی زود دوباره بر می گردم.فقط جان بچتون نظر بذارین.![]()
دوستتون دارم.![]()
عروسي آن روز خيلي به هري خوش گذشت.وقتي مراسم تمام شد هري احساس نااميدي كرد.فرداي آن روز قراربود نزد دورسلي ها برگردد.موقع خوابيدن رون به او گفت:(ناراحت نباش رفيق بعد از يك ماه دوباره نزد ما برميگردي.)هري به تلخي گفت:(حتي يك ساعت هم در كنار دورستي ها بودن سخته چه برسه به يك ماه)
صبح زود هري از خواب بيدار شد ولي رون را در تختش نديد بعد از اين كه لباس هايش را عوض كرد وبه طبقه ي اول رفت متوجه شد تمام اعضاي خانواده ي ويزلي منتظر او هستند.فلور لبخندي زد و گفت:(اري صبحانه مي خوري؟)هري با سر جواب آره داد.فلور با چوبش اشاره اي به به گنجه ي غذا كرد و بلافاصله مقداري نان توست شده كره و خامه و مرباي تمشك روي ميز قرار گرفت.هری مشغول خوردن شد و البته رون هم به او کمک میکرد.آقای ویزلی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:(فقط نیم ساعت وقت داریم بعد ماشین وزارت خانه می آید دنبالمان.)جینی سوال کرد :(آن ها مورد اطمینان هستند؟)آقای ویزلی با اطمینان خاطر جواب داد:(بله البته)وقتی آقای ویزلی اعلام کرد موقع رفتن است خانم ویزلی با چشمان اشکبار هری را بغل کرد و گفت:(هری تو خیلی زود بر می گردی پیش ما مطئن باش.)رون با هری دست داد.فلور پیشانی هری را بوسید.بیل و فرد وجرج با هری دست دادند.هری جینی را نگاه کرد.چشمان دخترک خیس بود.گونه ی هری را بوسید.آقای ویزلی گفت:(خیله خوب دیگه باید بریم.)هری همراه آقای ویزلی و سه کاراگاه دیگر سوار ماشین وزارتخانه شد تا به خانه ی دورسلی ها برود.
آقای ویزلی هری را دقیقا جلوی در خانه ی ویزلی ها پیاده کرد وبعد از اینکه متوجه شد که هری وارد خانه شده با خیال راحت به وزارت خانه رفت.هنگامی که هری زنگ خانه را فشار داد احساس بسیار بدی پیدا کرد.او باید یک ماه تمام این خانواده ی وحشتناک را تحمل می کرد.آقای دورسلی در را با خشونت باز کردوگفت:(کیه صبح به این زودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟)ووقتی هری را با جغد برفی اش وچمدان هایش دید که بیرون در ایستاده از عصبانیت سرخ شد.فریاد زد:(آه باز هم تو هستی؟فکر می کنم که خوشبختانه این آخرین تابستانی هست که باید تو را تحمل کنیم.)بعد از جلوی در کنار رفت تا هری وارد شود.هری همان طور که وارد می شد گفت:(من فقط یک ماه اینجا می مانم وبعد اینجا را برای همیشه ترک می کنم.)گل از گل عمو ورنون شکفت.با سرعت گفت:(پس زود برو به اتاقت.)هری بدون هیچ حرف دیگری به اتاقش رفت ودر را بست.
خوب این هم از فصل سوم ببخشید اگر دیر شد به خاطر چهار شنبه سوری و تعطیلات عید واینا نتونستم بیام تو اینترنت.هرکی هم نظر می ذاره ایشالا خوشبخت بشه.
هري با تكان سختي ازخواب بيدار شد.هرميون با حرارت خاصي گفت:بالاخره رسيديم.بعد در حاليكه كروكشانك و با دست ديگرش چمدانش را حمل مي كرد از قطار خارج شد.
هري عينكش را صاف كرد وگفت:چطور اينقدر زود رسيديم؟رون درحاليكه چمدان خودش وچمدان هري را از قفسه بيرون ميكشيد گفت:(زود نرسيديم رفيق.تو خسته بودي تمام راه را خوابيدي.)هري و رون قفس جغد هايشان را همراه با چمدان ها به دست گرفتند واز قطار خارج شدند.هري به هيچ وجه از بودن آن همه كاراگاه با لباس مشنگي تعجب نكرد.هري همراه رون از سكوي نه وسه چهارم گذشت.خانواده ويزلي همراه با فلور و ريموس ومودي چشم باباقورقوري وتانكس منتظر آنها بودند.هري هرميون را ديد كه صميمانه والدينش را در آغوش گرفته بود.خانم ويزلي دوان دوان و سراسيمه به سمت هري آمد و او را در آغوش گرفت.در حاليكه اشك مي ريخت گفت:(خدا مي داند چقدر
نگران بودم.)بعد هري را رها كرد وبه سمت جيني هجوم برد.ريموس و تانكس با هري دست دادند.فلور گونه ي هري را بوسيد.بيل به شانه ي هري ضربه اي زد وگفت:(خوشحالم دوباره مي بينمت هري).بيل مثل سابق خوش قيافه نبود ولي لااقل از صورت مودي بهتر بود.آقاي ويزلي به هري لبخندي زد و رفت خانواده گرنجر را براي عروسي
آخر هفته دعوت كند.بعد از اينكه خانم ويزلي حسابي رون را فسار داد او را ول كرد وگفت:(خوب بهتره ديگر برويم.هري تو بعد از عروسي بايد نزد خاله ات برگردي تا هفده ساله بشوي بعد از آن دوباره نزد ما برميگردي.ودر امتحان غيب وظاهر شدن با رون شركت مي كني.)هري سرش را به عنوان تاييد تكان داد.هرميون نزد هري و رون رفت وگفت:(خوب بچه ها تا آخر هفته خداحافظ.)تانكس هري و رون وجيني را نزد بنز سياه رنگي بود وهمراه آنها سوار شد.مدتي سكوت برقرار بود تا اينكه تانكس گفت:(بچه ها دوباره رنگ موهايم را صورتي كردم نظرتون چيه؟)جيني با بي حوصلگي گفت:(به نظرم خوبه بيشتر از رنگ موش خرمايي بهت مباد.)تانكس كمي صبر كرد و بعد گفت:(من وريموس قراره به زودي ازدواج كنيم.)رون كه شگفت زده شده بود با هيجان گفت:(واووو تبريك مي گم.)تانكس كه حسابي سرخ شده بود گفت:(ممنون رون.)بعد از مدتي به بارو رسيدند.
خوب قسمت دوم فصل اول را به زودي مي نويسم.ازتون خواهش مي كنم نظر بذاريد.
من فكر مي كنم شما ها خيلي خوشحالين نه؟چرا نظر نمي ذارين من كتاب ۷ رو بنويسم يا نه؟
http://www.weasleynetwork.org/photos/galleries/cast/2002/shakira04.jpg
اينجا عكس هاي با حالي از خانواده ويزلي داره حتمان سر بزنيد.
مثل اين:
سلام.ممنونم كه نظر نمي ذارين.